تبليغاتX
گذر لحظه ها
جمعه بود طبق عادت هميشگي ام تلويزيون رو روشن کردم ساعت 9 شب شبکه "يک " ولي کمي از 9 گذشته بود داشت عکس هاي پي در پي از "خسرو شکيبايي" نشان مي داد . همان بازيگر معروف و محبوب ايران که يه دفعه شنيدم گفت روحش شاد.
واي خداي من يعني اين بازيگر هم ...
از همون بچگي هيچ بازيگري رو نتونسته بودم پيدا کنم که اين جور با لحن صداش بتونم يه آرامش خاصي رو درونم احساس کنم حتي بازيگر هاي جديد الورود که مي خواستن به تقليد از ايشون در دل مردم جا کنن مي ديدم ولي با خودم مي گفتم : اينها نمي دونن که يه بازيگر نمي تونه با دزديدن عادت بقيه معروف بشه!
اگر بخوام به هامون بگم خيلي قلوه
از روزي روزگاري بگم اونم يه چيزهاي محويي به ياد ميارم ولي خواهر ، برادر بزرگم هميشه از نقش "خسرو شکيبايي" به خوبي ياد مي کنن و باز با تکرار هاي مجدد فيلم از شبکه هاي سيما مي شه گفت موفق به ديدن اين فيلم شدم
خانه سبز رو قشنگ به ياد دارم نمي دونم فکر کنم اون موقع دوران دبستان رو مي گذرونم دقيقا نمي دونم ولي هميشه بازي خوبي ايشون رو با رامبد جوان واسم خيلي دوست داشتني بود و هم اينکه شعري که توي فيلم مي خوندن اونم جاهايش
"سبز سبز ام ريشه دارم
من درختي استوارم
سبز سبز ام ريشه دارم
در زمستان هم بهارم
شور و شوق شادي ام را
...."
بعد از اون سينمايي "خواهران غريب" که هر چند بارم ببينمش سير نمي شم !
خوندن آهنگ هاي کودکانه داخل فيلم "ملودي انار ، باز باران با ترانه " واي خداي من چرا مگر چقدر سن داشت ؟ که گوينده مي گه در سن 64 سالگي
چرا؟ چي شد ؟ به چه علتي که هر چي گوش مي کردم ديگه به جز پيام تسليت چيز ديگه اي نمي گفت .
بدون اينکه به ساير اخبار دقت کنم داخل اتاق ام رفتم و به تمام نقش هايي که برام خاطره اي از اون ها مونده بود فکر مي کردم .
يه دفعه به ياد آوردم که چه سعادتي داشته اگر کسي مي ديدم فکر مي کردم خل شدم يه دفعه لبخندي زدم . اين موضوع به ياد آوردم که امروز وفات حضرت زينب هم بوده !
تموم شب رو به ياد تموم تيکه هايي از بازيگري آن گذروندم
تنها کاري که مي تونستم بکنم اين بود که فاتحه اي بخوانم براي شادی روح بلند پروازش که به اوج رسيده بود

پ.ن:نظرات در پست قبلی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:20 توسط Admin

سلام این چند  وقته قرار بر این گذاشته بودم که کمی در پیله تنهایی خودم باشم هرچن زیاد نمیتونم از این جور جوامع که مدت زیادی هم باش آشنا شدم دل بکنم دیر میام دیر سر می زنم و...

دیشب یهو یه حادثه نذاشت از اومدن به نت اونم امروز (!) جلوگیری کنه ؛در گذشت بازیگر ایران که در تئاتر و تلویزیون و سینما نقش به سزایی داشته.

هرچند حافظه اسمی خوبی ندارم و اسامی فیلم ها هم عین آب از ذهنم بخار می شه اما چندتا از اسم فیلم هایی که نقش آقای شکیبایی همیشه در ذهن باقی مونده ایناست: "هامون" و"روزی روزگاری" و "خانه سبز" و "سرزمین سبز" و فیلم سینمایی "خواهران غریب" و "اتوبوس شب" و...

بعد گشت و گذاری در سایت های مختلف چندین مقاله پیدا کردم که بهتره به جای اینکه از اطلاعات ناقص خودم  استفاده کنم اینها رو براتون بزارم !

یادش گرامی باد.


به نقل از وبلاگhttp://bazigari.blogfa.com :

در سال 13۲۳ در تهران به دنیا آمد.وی که فارغ التحصیل بازیگری دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران است فعالیت هنری را از سال 1342 با بازیگری تئاتر آغاز کرد.از جمله نمایش هایی که وی در آنها ایفای نقش نموده است.می توان به سنگ وسرنا، همه پسران من،شب بیست ویکم و بیا تا گل برافشانیم اشاره کرد. او چندین نمایش تلویزیونی مانند فیزیکدان ها و هنگامه شیرین وصال را هم در کارنامه دارد.شکیبایی مدت کوتاهی نیز در زمینه دوبله به فعالیت پرداخت.اولین بار در سال 1353 در فیلم کوتاه و 16 میلیمتری "کتیبه" به کارگردانی فریبرز صالح مقابل دوربین رفت. یک سال بعد به دعوت محمد رضا اصلانی در سریال "سمک عیار" ایفای نقش کرد و پس از آن در سریال هایی چون لحظه ،کوچک جنگلی ،مدرس ،روزی روزگاری ،خانه سبز ،کاکتوس ،آواز مه ،تفنگ سرپر  و در کنار هم ظاهر شد.شکیبایی در سال 1361 در حالی که مشغول بازی در نمایش "شب بیست و یکم" بود ،مورد توجه مسعود کیمیایی قرار گرفت و در "خط قرمز" بازی کرد.

 

فیلم شناسی

 کتیبه(کوتاه-1353) ،خط قرمز(نمایش داده نشد-1361) ،دادشاه(1362) ،صاعقه(1363) ،دزد و نویسنده(1364) ،رابطه(1365) ،ترن(1366) ،شکار(1366) ،عبور از غبار(1368) ،هامون(1368) ،جستجو در جزیره(1369) ،بانو(نمایش در1377-1370) ،پرواز را به خطر بسپار(1371) ،سارا(1371) ،یک بار برای همیشه(1371) ،بلوف(1372) ،دردمشترک(1373) کیمیا(1373) ،پری(1373) ،خواهران غریب(1374) ،عاشقانه(1374) ،سایه به سایه(1375) ،سرزمین خورشید(1375) ،روانی(1376) ،زندگی(1376) ،دختر دائی گمشده(1377) ،لژیون(1377) ،عشق شیشه ای(1378) ،میکس1378) ،دختری به نام تندر(1379) ،کاغذ بی خط(1380) ،مزاحم(1380) ،اثیری(1380) ،صبحانه برای دو نفر(1382) ،سالد فصل(1383) ،ازدواج صورتی(1383) ،حکم(1383) ،ستاره ها(1384).

 

افتخارات

 *برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از هشتمین جشنواره ی فیلم فجر(1368)،به پاس بازی در فیلم " هامون "

 

*برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از سیزدهمین جشنواره ی فیلم فجر(1373)،به پاس باز در فیلم " کیمیا "

 

*نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از یازدهمین جشنواره ی فیلم فجر(1371)،برای بازی در فیلم " یک بار برای همیشه "

 

*نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از پانزدهمین جشنواره ی فیلم فجر(1375)،برای بازی در فیلم "سایه به سایه "

 

*نمزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از بیستمین جشنواره ی فیلم فجر(1380)،برای بازی در فیلم " کاغذ بی خط "

 

*کسب رتبه دوم نظر سنجی ماهنامه گزارش فیلم(1373) ،برای انتخاب بهترین بازیگران سینمای ایران

 

*نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد از اولین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1370)،برای بازی در فیلم "ابلیس "

 

*برنده آهوی بلورین مردم برای بهترین بازیگر نقش اول مرد از سومین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1372)،به پاس بازی در فیلم  " یک بار برای همیشه "

 

*نامزد دریافت آهوی بلورین مردم برای بهترین بازیگر نقش دوم مرد از سومین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1372)،برای بازی در فیلم  " سارا "

 

*نامزد دریافت آهوی بلورین مردم برای بهترین بازیگر نقش اول مرد از سومین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1375)،برای بازی در فیلم " کیمیا "

 

*برنده آهوی بلورین بازیگر برگزیده سینمای دفاع مقدس از پنجمین جشن سینمای ایران(ماهنامه گزارش فیلم-1375)،برای بازی در فیلم "کیمیا"

 

*بهترین بازیگر نقش اول مرد در اولین جشنواره سینما و زن(1374)،به پاس باز در فیلم " کیمیا "

 

*برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم مرد از بیست وسومین جسنواره فیلم فجر(1383)،به پاس بازی در فیلم " سالاد فصل

به نقل از خبر گزاری فارس:

به گزارش خبرگزاري فارس، «خسرو شكيبايي» بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي قلبي در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت.
«خسرو شكيبايي» در سال 1323 در تهران به دنيا آمد و تحصيلاتش را در رشته بازيگري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به پايان برد. او تا پيش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر فعاليت داشت و فعاليت حرفه اي در عرصه سينما را با بازي در فيلم «خط قرمز» (1361، كيميايي) آغاز كرد. اما سرآغاز دوره ي تازه فعاليت بازيگري شكيبايي را بايد فيلم «هامون» (1369، مهرجويي) دانست. او به خاطر بازي در اين فيلم سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول را در هشتمين جشنواره فيلم فجر به دست آورد. او همچنين براي بازي در فيلم «كيميا» (1374، درويش) بار ديگر برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول از سيزدهمين جشنواره فيلم فجر شد. شكيبايي بازي در بيش از بيست و سه فيلم سينمايي و نيز مجموعه‌هاي تلويزيوني متعددي چون «خانه سبز»، «سرزمين سبز» و... را در كارنامه خود دارد.
«خسرو شكيبايي» اخيرا در دومين جشن منتقدان سينمايي، جايزه يكي از برترين بازيگران سي سال سينماي پس از انقلاب را روي صحنه از دستان محمدباقر قاليباف، محمد خزاعي و محمدرضا جعفري‌جلوه گرفت و با ابراز تشكر، صحنه را ترك كرد.

*در ادامه مطلب می توانید{سخنان خسرو شکیبایی در جشن خانه سینما} بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:22 توسط Admin |

معذرت می خوام از دوستان
این چند وقته زیاد حوصله ندارم
ببخشید از نبود و حضورم ....
یه چند وقتی اینجا بروز نمی شه از اطلاع ندادن هم گله نکنید ...

برای خودزنی روحی (!) بلاگ خودم http://30-4-me.blogfa.com/  بعد از یک سال رو میکنم

لیله الرغایب هم از امروز شروع شده بهترین آرزویی که می تونم بگم اینه که همه به آرزوهای قشنگشون برسن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:6 توسط Admin |

مقدمه : الان شبه ساعت 23:45 تاریخ 4 /4 / 87 چشام خیلی باز نمی شن ولی در هوشیاری کامل به سر می برم
می گن آدم یه وقتی یه چیزی اش می شه منم الان همین جوری ام (!) یه چیزایی تو ذهنم خودشونو می کوبن به در و دیوار نمی دونم چی ان ولی ذهنم آروم و قرار نداره

فصل اول) ساکت و آروم یه جا نشسته بود مثل اینکه نتونه بلند شدن خودشو تضمین کنه و به حمایت کسی نیاز داشته باشه همین جوری به زمین زل زده بود … نمی دونم شاید دوست نداشت دور و برش رو نگاه کنه و دنیای شاد و شیرینی که تو ذهنه خودشه خراب کنه ولی نه آخه این قدر سن نداره که این چیزا رو بفهمه ! گاه گاهی که نگام می کرد توی چشمش برق خاصی بود یه جور خاص به بزرگتراش نگاه می کرد ؛ فکر کنم تو دلش می گفت کاش منم قد این آدم بزرگا بودم ؛ اون وقت می دونستم چی کار کنم !

فصل دوم) همه چیز رو آماده کرده بود. بند کفشش رو هم محکم کرد و کوله اش هم سر کولش گذاشته بود آماده آماده بود واسه رفتن ؛ آخه شنیده بود یه جایی هست اگر برسه اونجا به اون چیزایی که می خواد و دوست داره می رسه ! می خواست سریع تر اون چیزی که فکر می کرد حرکت کنه تا زودتر اونجا برسه با اینکه همش 9 ، 10 سالش بود تصمیمش رو قاطعانه گرفته بود به حرف هیچ کس هم گوش نمی کرد تصمیم گرفتن در باره این موضوع و رسیدن به آرزوهاش براش خیلی سخت نبود ؛ فکر می کرد زودتر برسه بهتر از اینه که دیر اونجا باشه سوار قطار شد و با دستای کوچیکش تکیه گاه رو محکم چسبید.

فصل سوم) می خواست پیاده شه تردید داشت "یعنی باید اینجا پیاده شم" که احساس کرد یکی به کمرش می زنه و می گه نمی خوای پیاده شی ؟ قرار بود این ایستگاه مقصدت باشه توی بلیط ات قید شده بود !
سرش رو به علامت تائید پایین میاره و راه می افته .
محیط دورش کدر تر از قبل شده بود دلیلش رو نمی دونست واسه اش عجیب بود چرا همه چی اول این قدر شفاف بوده و الان …. پاش رو گذاشت رو زمین ، وقتی راه می رفت به نظرش زمین هم سفت تر شده بود ! شونه هاش رو به نشونه تعجب و ندونستن موضوع بالا برد و پایین انداخت .
اونجا اکثرا از بزرکتر بودن کسی رو هم سن و سال خودش اول ورود به اونجا ندید ؛ اول ورودش به هرکس برخورد می کرد اول با اخم نگاش می کرد بعد می خندید (!)  رفتار اونا واسش عجیب بود .

فصل چهارم) 5 ، 6 سال از ورودش به اونجا می گذشت دیگه الان قاطی آدمای اونجا شده بود و کسی اول بهش اخم نمی کرد و نمی خندید دیگه خودش رو با افراد اونجا یکسان می دید اگر قبلا چیزی نظرش رو جلب می کرد و دوست داشت اونو با انگشت به بقیه نشون بده دیگه الان همه چیز به نظرش قدیمی شده بود هیچ چیز براش تازگی نداشت .
رفت تا وسائلش رو جمع و جور کنه  و بره این بار به هیچ کسی هیچ چیز نگفت . مطمئن بود اگر دیر برسه باید خیلی منتظر بمونه تا به قطار بعدی برسه کیفش رو دستش گرفت و راه افتاد
هیچ چیز اونو سمت خودش جذب نمی کر فقط می دونست که باید این راه رو بره ( ولی قبلا دیده بود بقیه که می خوان برن یه شوقی دارن یه چیزی جذبشون می کنه!)

فصل پنجم) قطار رسید ، نزدیک قطار که شد و می خواست بره بالا مکثی کرد "برگردم!" به خودش گفت " نه ، من که آماده ام ؛ با همین می رم "
این بار وقتی به مقصد رسید دیگه شک نکرد ؛پیاده شد . اینجا هم با جای قبلی تفاوت داشت ولی دیگه این تفاوت های جزئی به چشمش نمی اومدن .
اولین کسی که اونجا دیدش باز لول بهش اخم کرد ولی به جای خنده ، آهی کشید و رفت ! بر خلاف قبل این دفعه معنی این رفتار رو فهمید "اینجا هم باز زودتر از موعد خوش رسیده بود و دیگه راه برگشت نداشت !"

فصل ششم) الان هروقت نگاهم به چرک نویس هایی که اونم فقط برای آروم کردن خودمه می افته بقدری خسته می شم که گاهی فراموش می کنم اصلا واسه چی می خواستم بنویسم !

بقدری خسته ام که دیگه اون ذوق کودکانه و نو پای ادبی ام که داشتم رو به خزان رفته !
چه زیبا می گوید : " قصه این است
                                            قصه آری قصه درد است
                                                                           شعر نیست
این عیار مهر کین و مرد و نامرد است 
                                                 …. این گلیم تیره بختی هاست " (م.امید)


این پست مصادف شده با تاسیس وبلاگ . وبلاگم هم یه ساله  شد !


+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:46 توسط Admin |

 

گاه چه زود دیر می شود !!

...

...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:59 توسط Admin |